سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
3
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
و مىبينم كه اللّه آن را چگونه زنده مىكند و چگونه مدد مىكند و هست مىكند و درين ميان اللّه را و عين مزههاى اللّه را و جمال اللّه را مشاهده مىكنم و مىبينم پس از اللّه همه مراد من اللّه است باز در چشمهء ادراك مزهء خوشيها نظر مىكنم مىبينم كه از اللّه مزه در خوشيها چگونه مىآيد كه هستكنندهء مزه است پس مزه قايم بفعل اللّه آمد و فعل قايم باللّه آمد پس مزه قايم باللّه آمد و بر اين صفت اللّه بىنهايت آمد پس هرچند مزه از اللّه طلب مىكنم و در اللّه نظر مىكنم مزها بيابم بىنهايت باز در صفت اللّه نگاه مىكنم مىبينم كه هم در من و در اجزاى من اين مزههاى صفات اللّه چنان فروآيد كه من گران مىشوم و عين مزه مىشوم ( و اللّه اعلم ) . فصل 3 در شب برخاستم گفتم تا در اللّه مىنگرم گفتم تا در خود مىنگرم كه اللّه از من چه زنده مىكند بعد از آنكه مرده بودم و از اللّه مىخواهم تا آن زندگيم را زياده كند چون زنده كردن اللّه را نهايت نيست و اللّه را ثنا مىگويم و مىستايم در مخاطبه در وى مىنگرم تا زندگى نوع ديگرم دهد چو اين نعمت جز از وى از كسى ديگر حاصل نمىشود اكنون نظر مىكنم كه چقدر ديد عجب اللّه در من پديد آورده است بعد از آنك آن ديد عجب در من نبود و باللّه مىگويم و مىستايمش تا آن ديد عجب را در من زياده گرداند لا الى نهايه . و مىبينم كه اينچنين چشمهاى عجب اللّه از من و در من به جوش آورده است و اينچنين سبزهاى عجب از آن چشمها اللّه رسته گردانيد در من و چندانك من در اللّه مىنگرم مىبينم كه از وى درين چشمهاام زياده مىشود و چون كوفته شوم در نظر كردن اللّهام خواب مىدهد و آب راحتم زياده مىگرداند و باز من در اللّه مىنگرم مىبينم كه اللّه اين راحتم را هردم زياده مىگرداند اكنون چون نظر باللّه مىكردم همه رحمانى و ربوبيّت مىديدم و علم و حكمت مىديدم و قدرت و عظمت مىديدم يعنى ذات مركّب از اينها چنانك گويند فلان كس را روح مجسّم يافتم يعنى هيچ كثافت نيافتم . هر صاحب هنرى را و صاحب جمالى را اگر همه مدحها بگويى از هيچ چيزيش چنان خوش نيايد كه گويى هرگز در همه جهان همچو تو نيست خود همچو تو كه باشد هرگز نباشد و هرگز جمالى چون جمال تو نتوان بودن اكنون نظر مىكنم هيچ جزوى و هيچ منظورى و هيچ هنرى و هيچ جمالى نيست الا اللّه را و